اسماعيل بن محمد مستملى بخارى

780

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )

وى به وى راه يافتيم . و جمله معنى اين سخن آن است كه هيچ چيز نبود كه به وصف وى راه يافتى ، و لكن حق تعالى خود را وصف كرد و بگفت كه من كيم تا به وصف كردن وى خود را ، ما بشناختيم وى را كه وى كيست . آنگاه چون وصف كرد خود را هم خود دليل بود به راه نمودن تا به معرفت وى راه يافتيم . پس اين دو فصل آمد : يكى فصل تعريف و ديگر فصل دلالت . اما دليل بر آنكه معرف وى هم وى بود تا به وصف وى را بشناختند . آنكه هرچه وصف خود بدان كرد خلق همان گفتند . اگر نقصان كردند از گفتهء وى كافر گردند ؛ و اگر زيادت كردند بر گفتهء وى كافر گردند . چون واصفان عالم نتوانستند بر وصف وى زيادت يا نقصان آوردن درست گشت اگر وصف نكردى خود را كس را خود به وى راه نبودى . و شك نيست كه وصف واصفان مر چيزى را از معرفت خيزد . هركه چيزى را بشناسد وصف تواند كردن ؛ و هركه نشناسد از وصف عاجز آيد . و شك نيست كه عارف‌ترين خلق به حق عز و جلّ مصطفى بود صلى الله عليه و سلم ، و وى با كمال معرفت خود همىگويد : لا احصى ثناء عليك . چون عارف‌ترين از وصف عاجز باشد ناعارف‌تر چگونه باشد ! شكى نيست كه لا احصى ثنا گفتن از ناشناختن نبود بل شناخته بود تا به لا احصى مقر آمد . پس معنى لا احصى چه بود جز آنكه گفت : لا احصى ثناء عليك من حيث انا . و اندر اين نيز رمزى است از اين نيكوتر . هرچند مر حق را عز و جلّ واصفى وصف كند به ثنايى كه گويد كه حق تعالى بيش از آن است كه وصف كند . چون مصطفى صلى الله عليه و سلم بىنهايتى صفات وى بديد وصف با نهايت را ، يعنى خود را ، قاصر ديد . از صفات بىنهايت جز به عجز مقر آمدن روى نبود و اين چنان است كه اندر شعر گفته‌اند : اذا نحن اثنينا عليك بصالح * فانت كما تثنى و فوق الذى نثنى چون واصف‌ترين خلق بدين عاجزى بود ، واصف حق عز و جلّ چگونه باشد ؟ ! پس بىنهايتى صفات حق تعالى واصفان را از وصف عاجز گردانيد . مصطفى صلى الله عليه و سلم چون عجز نهايت بديد